شمس الدين حافظ
76
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
اين چنين موسمى عجب باشد * كه ببندند ميكده به شتاب بر رخ ساقى پرى پيكر * همچو حافظ بنوش بادهى ناب 1 - اى ياران ، صبح طلوع مىكند و آسمان ابرى است . شراب صبحگاهى ، شراب صبحگاهى بنوشيد ! [ كلّه بست سحاب ، يعنى : ابر خيمه زد ، و مقصود اين است كه هوا ابرى شد . ] 2 - دوستان ، در حالى كه شبنم بر روى گل برگ لاله مىچكد ، شراب بنوشيد ، شراب بنوشيد ! 3 - هر لحظه مى ناب بنوشيد كه از سوى چمن نسيم بهشت مىوزد . 4 - در حالى كه بوتهى گل بر روى چمن شكوفا مىشود ، شراب آتشين لعلگون را دريابيد و بنوشيد . 5 - بار ديگر در ميخانه را بستهاند ! اى گشاينده درها ، آن را باز كن . 6 - جانهاى سوخته و سينههاى كباب ما ، نمكپروردهى لب و دندان تواند ! [ به زبان طنز مىگويد كه تو با لب و دندانت بر جان سوخته و جگر كباب عاشقانت نمك مىپاشى ! ] 7 - در چنين فصلى ، بسيار شگفتانگيز است كه در ميكده را به شتاب مىبندند ! 8 - با اين همه ، اى ياران ، با تماشاى روى ساقى پرى پيكر ، مانند حافظ ، بادهى ناب بنوشيد ! 14 - طرّهى شبرنگ تو گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب * گفت در دنبال دل ، ره گم كند مسكين غريب گفتمش مگذر زمانى ، گفت معذورم بدار * خانهپروردى چه تاب آرد غم چندين غريب ؟ خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم * گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب ؟ اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست * خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب مىنمايد عكس مى در رنگ روى مَهوَشت * همچو برگ ارغوان بر صفحهى نسرين غريب بس غريب افتاده است آن مورِ خط ، گِردِ رُخَت * گرچه نبوَد در نگارستان ، خطِ مشكين غريب گفتم اى شام غريبان طرّهى شبرنگ تو * در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب گفت : حافظ ، آشنايان در مقام حيرتند ! * دور نَبْوَد گر نشيند خسته و مسكين ، غريب